تبليغاتX
در انتظار مادر شدن


در انتظار مادر شدن

مادري كه اولين لبخند شيرينت را نديد ولي اشكهايت را پاك كرد!

يكدفعه زمان مجرديم عاشق شدم عشقي كه نه كورم كرد نه كر و با عقل و منطق اولش انتخاب كردم و بعد هم عاشق دل سوخته .....

بگذريم

تا حالا ديگه اينطوري عاشق نشده بودم

عاشق همسرم هستم عاشق زندگيم هستم عاشق كارم هستم ولي ....

ولي اين يكي نميدونم اسمش چي بذارم يه تعصب خاصي نصبت بهش دارم نميتونم ببينم كسي بهش بگه بالاي چشمش ابروس

چشم و گوشم بسته شده هركي هرچي ميگه فقط گريه ميكنم و ميگم نه من تصميم خودم را گرفتم

راههاي ديگه اي هم هست براي بچه دار شدن براي بچه آوردن خداروشكر علممون تو يه سري مسائل پيشرفت كرده به قول اونها شرايط راحتتر از فرزند خوانده شرايطي كه حتي ۹ماه بارداري را تجربه ميكني شيردادن راحت شناسنامه گرفتن همه اينها حسنهاي اون كار هست كارهائي مثل( جنين اهدائي و اسپرم اهدائي)

ولي چرا تو گوش من نميره اون كسي هم كه اين حرفها را ميزنه متنفر ميشم به خدا انگار ميخوان از عشقم دورم كنن ميگن عاشق چشم و گوشش بسته ميشه منم بسته شده اولش اين راه را با تحقيق انتخاب كردم و به همين راحتي ها هم از دستش نميدم

براي خودم جاي تعجب هست

آخه بچه اي كه هنوز نيومده چطور ميشه عاشقش شده باشم

به خدا مهرش تو دلمه نميتونم ازش دل بكنم

وقتي اين حرفها را ميزنن كه براي جنين اهدائي راضيم كنن يا اينكه ميگن چرا اين روش خيلي روشهاي بهتري هم بود به شدت از دستشون ناراحت ميشم به شدت آتيش ميگيرم و داغ ميشم

نميخوام كسي ازم بگيره

هميشه بهم ميگفتن آدمائي كه دست چپ هستن به جاي اينكه از مغز تصميم بگيرن از قلبشون  تصميم ميگيرن هميشه ميگفتم براي من اين موضوع اشتباس حتي براي اين تصميم بزرگ زندگيم هم ميگم اشتباس چون من اولش تحقيق كردم ولي به نظرم آخرش هم از قلب تصيميم گرفتم تا مغزم شايد احساسي عمل كردم شايد...

ولي تو اين مدت ۹ ماه بدجورعاشقش شدم بدجور نميتونم فكر جدائيش هم بكنم شايد بگيد اين خل شده ولي من عاشقم عاشق

نوشته شده در 91/02/10 ساعت 9:48 توسط مهم نیست |


::ادامه مطلب::
نوشته شده در 91/01/24 ساعت 8:37 توسط مهم نیست |

پنجمين سالگرد بابائي

۵سال گذشت ...

درست جمعه ۲۴ فروردين ۸۶ ساعت ۴ صبح يه دفعه حالش بد شد

**********************

شبش علي خواهرزاده ام كه سه سالش بود با خواهرم اونجا بودن شوهرش ماموريت بود من چند روزي بود كه به خاطر نامه هاي رياست جمهوري تا ساعت ۹شب سركار بودم و چند روزي بود كه بابا را نديده بودم فقط صبح تا صبح اون خواب بود كه من ميرفتم بالاسرش تا از سلامتيش مطمئن بشم و بعد ميرفتم سركار

پنجشنبه بعدازظهر سركار بودم كه بابا بهم زنگ زد يه كار كوچيك داشت كه واسش انجام بدم سوال اداري بود منم گفتم ميپرسم و جوابش ميام خونه بهتون ميدم

وقتي رسيدم خونه ديدم خواهرم و علي اونجا هستن حسابي مشغول بازي كردن با علي شدم و منتظر بابا ديگه ساعت ۱۱شب شده بود و هنوز نيومده بود من و آبجي بزرگه و آبجي كوچيكه رفتيم اتاق بالا شروع كرديم يه عالمه جك خوندن و خاطره تعريف كردن و غش غش خنديدن يه وقتائي كه نميدونم ساعت چند بود صداي بابا اومد منم ديگه خسته بودم گفتم فردا جمعه هستش صبح ميرم حسابي ديدني ميكنيم بابا به علي گفته بود بابا صبح با هم ميريم جوجه بازي دوتا جوجه هم واسش خريده بود بعد هم علي به بابا گفته بود بابااحمد من ميخوام صبح فيتيله ببينم زودي بيدار شو ....

درست جمعه ۲۴ فروردين ۸۶ ساعت ۴ صبح يه دفعه بابا بلند ميشه چراغ روشن ميكنه و صدا مامان ميزنه كه سينه ام درد گرفته زنگ آمبولانس بزن

مامان يه كم حول ميكنه صداداداش ميزنه و يه قرص زيرزبوني قلب هم ميذاره زير زبون بابا و بعد آمبولانس بعدش هم مياد دم اتاق صدامون ميزنه باورم نميشد با صداي اولي كه مامان ميزنه من ميپرم از خواب خيلي زود بيدار ميشم و مامان وپريشون مي بينم ميام پائين بدشانسي چادر نداشتم سركنم فقط از بالاي پله ديدم بابا دستش گذاشته رو سينه اش و ماموران آمبولانس بابا را داشتن مي بردن فقط صورتش ديدم كه رنگش خيلي سفيد شده بود

مامان و داداش همراهش رفتن

من و آبجي كوچيكه و آبجي بزرگه شروع كرديم نذر و نياز كردن و نماز خوندن

اصلاااااا عقلم نميرسيد يكدرصد بر نگرده

آفتاب داشت در ميومد كه هرچي زنگ داداش ميزدم جواب نمي داد

آخرين دفعه اي كه زنگ داداش زدم نزديك ساعت ۵بود دائي بزرگي گوشي برداشت تعجب كردم كه چرا گوشي دست اونه گفتم دائي شما اينجا چيكار ميكني گفت بابات قرص ميخواسته رفتم قرص بخرم

ديگه دستام طاقت نوشتن نداره ....

خيلي تعجب كردم از جواب دائي قسمش دادم به دخترش كه راس بگه گفت دائي قسم نده عجله دارم بايد برم و قطع كرد ...

دخترا بيشتر نگران شديم به خواهرا گفتم من آژانس ميگيرم ميرم بيمارستان براتون خبر ميارم ...

زنگ آژانس زدم ۵دقيقه بيشتر تو راه نبودم خيابون خيلي خلوت بود (باور ميكنيد دستام داره ميلرزه )

وقتي از دور در بيمارستان را ديدم واي خدا چه صحنه اي بود

مامان پشت در اوژانس غش كرده بود

داداش دو دستش و فرو برده بود تو موهاش و زانوهاش و بغل گرفته بود

دائي تا آژانس و ديد داد زد تو اينجا چيكار ميكني

يا ابوالفضل يا ابوالفضل رفتم جلو از طرفي نگاه آژانس كردم ديدم راننده فكر كنم از همه چيز خبردار شده بود سرشو گذاشت رو فرمان منم رفتم جلو

ديدم مامان رنگ رو صورتش نيست لباش خشك خشك بود هم ديگه را بغل كردم هي ميگفتم مامان به بچه ها تو خونه چي بگم چطور بهشون بگم منو فرستادن خبر ببرم

دائي همه را جمع كرد تو ماشين آوردمون خونه تو ماشين گفت بچه ها خونه رسيديد يواش گريه كنيد همسايه ها خوابن گناه داره ....

آخ ديگه نميتونم ادامه بدم حالم بده

فقط دعا ميكنم الهي براي هيچكي اين روزها اتفاق نيوفته الهي چراغ هيچ خونه اي بي موقع خاموش نشه بابا درست خرداد ۸۶ وارد ۵۰سالگي عمرش ميشد....

خيلي دلم گرفت....

واقعا دلم تنگ شده ....

پدرم

از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میكنم و آرزو میكنم كه كاش
برای یك لحظه فقط یك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، میخواهم
سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه كم نشوم . تو مرا
به دیار محبتها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس بیا و باز در این راه
تلاش كن اگر طاقت اشكهایم را نداری . در راه عشقی پاك تر و صادقانه تر،
جدا نشدنی است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كلیدش را به سوی
آسمان خوشبختی ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به یادت با
گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس
كشیدم پس تو ای سخاوت آسمانی من ...
مرا دریاب كه دیوانه وار دوستت دارم

نوشته شده در 91/01/19 ساعت 12:37 توسط مهم نیست |

اينم از عكساي وسايل كه گفته بودم واسطون ميذارم

انشالله امسال به تعدادش اضافه ميشه

اين بلوز شلوار از كربلا اومده

اين موتور از سفره رقيه بهم هديه داده شد

اين دوتا مرد عنكبوتي از مشهد اومده و اون عروسك كوچولو از سفره حضرت رقيه

درسته همه اينها هديه هست

ولي براي من خيلي باارزشن خيلي دوسشون دارم

نوشته شده در 91/01/19 ساعت 12:13 توسط مهم نیست |

اين ايميلي بود كه يكي از دوستان واسم فرستاده بود خيلي خوشم اومد گفتم بذارم اينجا

دقــت کـــردیــن لذتی که تو سواری بر خر شیطون هست تو سواری
لامبورگینی نیست؟؟؟
 
دقت کردین بعضـی از آدم ها شبیه سوراخ های اول کمربنـدن همیشه هستن
 اما هیچ وقت به کارت نمیان
دقت کردین به این شعر "ميازار موری كه دانه كش است"؟؟!!
 اين شعر نشون ميده كه ما ايرانی ها از قديم يه جورايی كرم داشتيم...
 
 
 
دقــــــــــــــــت کردین:
یک سری از کارهای اداری هست که هیچ وقت لازم نیست خود آدم
انجامشان بدهد.
 اطرافیان زحمت اش را می کشند. یکی از آن کارها گرفتن شناسنامه آدم است،
دیگری هم باطل کردن اش
 
دقت کردین در روز کلی سرب توی هوای تهرانو داریم استنشاق میکنیم
 بعد میکن سوسیس کالباس نخوریم سرطان میگیریم
 
دقت کردین با کار خوابیدن آدمم کار دارن؟؟!! قبل 12 بخوابیم میگن مرغی؟
 بعد از 12 بخوابیم میگن جغدی؟ راس 12 بخوابیم میگن بمیر بابا
با این سر وقت خوابیدنت..............
چه غلطی کنیم بالاخره؟!!!!!
 
 
تـــا حـــالا دقــــت کـــردیــــن !؟
شـــانـــــس یــــه بـــار در خــونــه آدمـــو میــــزنـــه ,
بَـــدشــــانـــســـی دســـتـــش رو از روی زنـــگـــــــ بـــر نـــمیـــداره ,
بـــدبــَـخـــتـــی هَـــم کـــه کـــلاً کـــلیــد داره . . . . . .


د قت کردین
در كشور ما
مردم با نفرت بيشترى به بوسيدن دو عاشق نگاه مى كنند
تا صحنه ى اعدام!
زيستن اين مردمان خطرناك است...
 
دقت کردین تو فیلمای خارجی پلیس شش تیغ کرده و مرتبه
 و کلت دستشه و مجرم ریشو نامرتبه و کلاشینکف دستشه
اما تو فیلمای ایرانی این موضوع کاملا برعکسه ...
 
دقت کردین وقتی دعواتون با یکی تمام شد تازه جواب های خوب
به ذهنتون میرسه
 
دقت کردین هر معلمی که میومد میگفت شما بدترین کلاسی بودین
که تاحالا داشتم؟
 


 
دقت کردین سر جلسه امتحان نشستی هرچی تو کلته رو برگه خالی میکنی
آخرش نصف صفحه هم پر نمیشه،
 بعد یه نفر بلند میشه میگه آقا یه برگه دیگه بدین جا ندارم...
اون لحظه میخوای صندلی رو از پهنا بکنی تو حلقش
 


 
دقت کردین
زندگی کلا " سه مرحلست
وقت داری! انرژی داری! اما پول نداری!
پول داری! انرژی داری! اما وقت نداری!
پول داری! وقت داری! اما انرژی نداری!
 
تا حالا دقت کردین ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻥ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪﯼ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻪ !!
 
دقت كردين بزرگترين دروغ پشت تلفن چيه
 .......سلام رسوندن بچه ها.....

نوشته شده در 91/01/16 ساعت 13:45 توسط مهم نیست |

موقع سال تحويل كنار سفره هفت سين دوتائي نشستيم و با دعاهائي كه تلويزيون خونده ميشد دوتائي آمين ميگفتيم. سال كه تحويل شد روبوسي كرديم و به هم ديگه عيد وتبريك گفتيم همسري قرآن و باز كرد و لاي قرآن يك ۵۰هزاتوماني برداشت و بهم عيد داد و بعد شروع كرديم ا تلفن به بزرگترهامون تبريك عيد گفتن.

خلاصه روز اول عيد خونه مامان بزرگ همه دعوت بوديم

روزهاي بعد كم كم همه عيد ديدني هامون رفتيم خونه عموم ،عمه ام ،خاله بابا ،مادرشوهر، خاله شوهر ،دائي شوهر و............... همچنان تا اين لحظه هنوز ادامه داره

من عاشق اين ديد و بازديد هاي عيد هستم هرچند عيدي نگرفتيم آخه تو فاميل ما فقط عيدي به بچه ها ميدادن و البته ما امسال عيدي داديم هم به بزرگترها هم به بچه ها ولي ديگه با خودم عهد كردم تا بچه ام نيومده هيچ عيدي به كسي نميدم

امسال ميخوام برم يه چند دست لباس پسرونه از اسپرت و معمولي واسه پسرم بخرم

شما هم گيج شديد درسته دختر ميخواستيم ولي ميگن دختر نيست دختر بايد چند سال تو نوبت باشيم به خاطر همين دل و زديم به دريا و گفتيم پسر پسر قند عسل پسر پسر كلاه بسر

فعلا خداروشكررررررررررر دانشگاه تعطيله اين استادها هم مثل دبستاني ها تميرين نوروزي دادن يه عالمه تمرين دادن كه بايد حل كنم مخصوصا اين تميرين هاي حسابداري كه يه عالمه جواب داره انشالله از امروز بايد شروع كنم نبايد تنبل باشم انشالله ميخوام با نمره هاي عالي قبول بشم .

 

نوشته شده در 91/01/06 ساعت 13:20 توسط مهم نیست |

سلام

خدايم پروردگارم ما را به حال خود وا مگذار........

این وبلاگ را در سال فروردين ۸۹ افتتاح كردم و الان سالگرد افتتاح وبلاگم هستش

ميخوام اولين پست اين وبلاگ را با يه سري تغييرات دوباره براي سال ۹۱ تكرار كنم.  

سال ۹۰ نمی دونم بگم سال قشنگی بود یا نه هم خوبی داشت هم بدی

ولي نه سال قشنگي نبود قشنگ تموم نشد من موندم يه احساسه مادر شدن همين

تو اوج گرما بود آره دقیقا ماه تیر۸۸ بود  كه ازت دعوت كردم بياي كنج دلم خونه كني رد كردي 

برگها ريختنو صداي خش خششون زير پاي عابرين اومد و صداي از اومدنه تو نبود 

باد زوزه كشيد و برف و بارون اومدن و باز هم خبري از تو نشد 

و حالا درختا و گلها شكوفه كردن 

اميدم به اينه كه تو. هم توي وجوده من شكوفه كني 

هر چي بود گذشت سال ۹۰ هم به پایان رسید

 اميدوارم سال ۹۱روزهاي خوبي رو برامون در پيش داشته باشه روزهاي

سبز و پر شكوفه 

فكراي خوبي برات داريم ۹۱

اميدوارم خدا هم كمكون كنه تا بتونيم برنامه هامونو پيش ببريم اصلا امیدوارم

اون طوری که من برنامه ریزی میکنم تو بهترش رو واسم برنامه ریزی کرده

باشی

امیدوارم امیدم رو ناامید نکنی تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خدايا من بايد از تو م عذر خواهي كنم 

براي تمامه لحظه هاي كه عاجز شدم و زار زدم 

براي تمامه لحظه هاي كه فكر كردم نگاهم نميكني و ميكردي 

براي تمامه لحظه هاي كه .....

اصلا براي تمامه لحظه ها

و در آخر سر تعظيم فرود مي آورم به عرش كبريايت و شکرگزارم بر تمامه

داده ها و ندادهات

 

پروردگارا !!!!!!!!!  امسال دل خیلی از عزیزان را شاد کردی از جمله دوستانم

دوستان خیلی نزدیکم  

اما ازت تمنا می کنم که سال جدید دل همه دوستایی که خودت هم می دونی

و همیبشه در دعا هام اسمشون هست به مراد دلشون برسونی و به زودی

زود این

حس زیبای مادری را تو وجود من هم شکفته کنی    

 الهی یا رب العالمین

 

سال ۹۰ خوبي و بدي هاي زيادي داشت

سال ۹۰  در يك نگاه  

۱۸ارديبهشت ۹۰ من و همسر عازم مشهد شديم

خرداد عازم تهران(رويان) براي درمان

خرداد مكه رفتن مامانم

اواخر خرداد بستري شدن همسرم براي ديابت و شروع انسولين

۲۵مرداد ثبت نام و تكميل پرونده فرزند خوانده

شهريور شروع كار جديد همسرم

مهر مهموني دوستان نزديكم

آبان عروسي خواهر كوچولو

دي انداختن سفره رقيه

دي كربلا رفتن مادرشوهرم

بهمن منفي شدن جواب آزمايش بارداري يكي از دوستان نزديكم(ترنم) و سقط شدن ني ني يكي ديگه از دوستانم(نورا)

اسفند فروختن ماشين قبلي خريدن ماشين جديد

سال ۹۱ فقط منتظر خبرهاي خوب خوبت هستم

 

نوشته شده در 91/01/06 ساعت 13:16 توسط مهم نیست |

چند روزي هست تا يه چيزي ميگن چشمام پراز اشك ميشه نميدونم چرا ولي دلم گرفته بود پنجشنبه صبح درس معارف داشتم استادمون خيلي نازززززز و مهربون بود اينقدر قشنگ صحبت ميكرد كه محو حرف زدنش ميشديم همه آروم و بي صدا داشتن به حرفهاش گوش ميدادن

در مورد فضليت مادر پدر ميگفت احترام مادر خوبيهائي كه به مادر ميكنيم و چند برابر نتيجه اش مي بينيم ، دعاي مادر، فداكاري مادر، احترام فرزند،

با اين كلمات آشنا بودم ولي هيچ وقت نتونستم حسش كنم هيچ وقت مادر نبودم كه محبت به فرزند فداكاري مادر را حس كنم....

ولي فرزند هستم و حتما حتما سعي ميكنم چيزهائي كه پنجشنبه ياد گرفتم و اجرا كنم شايد قدر بابا را ندونستم شايد خيلي كم در كنار بابا بودم ولي حتما حتما سعي ميكنم تا جائي كه به توانم هست به مادرم محبت كنم بهش سر بزنم بهش كمك كنم هر جور كه بتونم كم نميذارم

دلم واسه بابا گرفت واسه پدري كه تا ياد داشتم فقط زحمت ميكشيد صبح وقتي ميومد خونه تو حياط سفره مي انداختم و منتظرش بودم تا صبحانه را با هم بخوريم وقتي ميومد يه خربزه يا هندونه بزرگ دستش بود و ميگفت دخمل بابا بدو سيني بيار...

محبتهائي كه بابا به مامان ميكرد

بعد از ناهار دست مامان و بوس ميكردو ميگفت اين دستها زحمت كشيدن

به مامان محبت ميكرد و ميگفت مادرتون جاش تو بهشته

آخ چقدر دلم گرفته بود از دانشگاه كه به اداره مي رفتم تو فكر حرفهاي استاد بودم ميگفتم بعدازظهر برنامه ريزي كنم برم سر مزار بابا

بعدازظهر كه شد همسرم اومد و گفت زودي آماده شو ميخوام بريم يه جائي گفتم كجا ؟؟؟ گفت بريم سري به بابات بزنيم

اينقدر خوشحال شده بدوم آماده شديم و رفتيم دنبال مامان و رفتم خلدبرين ......

واسش فاتحه خوندم و آخ دل سيررررررررر با بابا دردل كردم دست تو موهاي سفيدش كه روي سنگ حكاكي شده بود كشيدم و باهاش حرف زدم حس ميكردم كنارم نشسته حس ميكردم ميگفت گريه نكن هميچي درست ميشه .....

نوشته شده در 90/12/13 ساعت 11:38 توسط مهم نیست |

چند روزي بود خونه مادر شوهرم نرفته بودم نه اينكه نخوام برم نه وقت نشد همه اش مشغله دانشگاه و اداره و خونه داري تمام وقتم و گرفته

پنجشنبه با آقاي همسر رفتيم اونجا پدر شوشو زياد حالش خوب نبود و خوابيده بود مادر شوهرمم تنها بود خيلي خوشحال شدن كه ما رفتيم اونجا نشسته بوديم مشغول حرف زدن و تعريف كردن اتفاقات اين چند روز بوديم سه تائي كنار هم يواش بواش پچ پچ ميكرديم كه پدر شوهر بيدار نشه .

يه دفعه مامان شوشو گفت چه كارهاي خوبي ميكنن يه عده خونواده ها

منتظر بودم ادامه حرفش و بزنه يعني چه اتفاقي افتاده ؟

گفت يكي خانومه چند قلو زايمان كرده و دو سه تا بچه هاش را مي فروشه حالا بيچاره اين حرف و با ترس و لرز داشت به من و شوشو ميزد

قشنگ از حرف زدنش متوجه شدم كه ميخواد مزه دهن ما را متوجه بشه بابت اين موضوع چون هنوز به مادر شوهر و پدر شوهر هيچي نگفتيم

خلاصه هي ميگفت چقدر خوبه كه خونواده اين كار ميكنن

ميگفتن يكي خونواده بوده ميخواستن برن اين كار و انجام بدن مادرشوهرشون اجازه ندادن واي واي چقدر بد و از اين حرفها من و همسرجان هم هي نگاه هم ديگه ميكرديم قشنگ هر دو متوجه شده بوديم كه منظور مادرشوهرم چيه ....

بعد ادامه داد كاشكي پولي نبود يعني چي كه مردم خريد و فروش ميكنن نميدونن با اين كارشون چقدر خونواده هاي بي بچه را خوشحال ميكنن

كه يه دفعه آقاي همسر گفت مامان اين كار از روش  غيرقانوني به صلاح

نيست مامانش گفت مگه روش ديگه اي هم ميشه گفت آره از طريق بهزيستي اقدام ميكنن و بدون رد و بدل كردن پول بچه تحويل ميدن به خانواده هاي كه از طرف اون ارگان صلاحيت دارن

واي مامان شوشو اينقدر خوشحال شده بود لبخند رو لباش بود و دستاش و بالا كرد و گفت خدايا راضيم به رضايت و زودي بحث و عوض كرد .

هميشه به خدا ميگفتم خدايا قبل از اومدنش آمادگيش را براي فاميل نزديك محيا كن هميشه به اين فكر بودم كه چطوري به مادر شوهرم بگم

آيا باهاش خوب برخورد ميكنن

آيا اونو مثل يه نوه پسري دوسش دارن

و هزار تا آيا ديگه تو ذهنم بود و هست كه فكر ميكنم همه اش خدا خودش درست ميكنه

خديا دوستتتتتتتتت دارم

 

نوشته شده در 90/12/06 ساعت 13:22 توسط مهم نیست |

خيلي وقت بود اينجا نيومده بودم يه خورده آخر ساله و مثل هميشه سرم شلوغ اتفاقات خوبي تو اين مدت تو زندگيم رخ داد

۲۳ بهمن تولد همسر مهربانم بود از روز قبلش خيلي به فكر مهموني بودم ميخواستم واسش تولد بگيرم تا يه خورده روحيه هردمون عوض بشه  ولي كلا برنامه ها تغيير كرد

شب تولد خونواده همسرم خيلي سورپرايزمون كردن با يك مهموني و خريدن كيك و كادو يه تولد كوچيك خيلي صميمي براي همسرم برگذار كردن هردو خيلي خوشحال و سورپرايز شديم

تو بهمن يه اتفاق جالب ديگه كه افتاد دانشگاه قبول شدم و الان سخت بعدازظهرها مشغول درس خوندن هستم تقريبا هر روز بعدازظهر بايد برم كلاس اينم از تشويق همسرم بود كه باعث شد كنكور ثبت نام كنم و دانشگاه برم انشالله بتونم اين دوسال را به خوبي به پايان ببرم

انشالله تند تند ميام اينجا

از همه دوستان مهربانم كه نظر ميدن و خوشحالم ميكنن خيلي خيلي ممنون

نوشته شده در 90/12/03 ساعت 11:54 توسط مهم نیست |

هر جا دلی شکسته است به اینجا بیاورید
اینجا بهشت شهر خدا، شهر مشهد است

 

 

نوشته شده در 90/10/29 ساعت 10:24 توسط مهم نیست |

دو روز پيش يعني فرداي اربعين روز آخر ختم جوشن كبيرم بود
بعد از اينكه تموم شد دلم گرفته بود رفتم دل سير پاي جانمازم دعا كردم
بعدش يهو رفتم سر كمد پيش وسايلي كه براي ني ني ام آورده بودن
ديدم تمام وسايلي كه دوستان و آشنايان برام آورده بودن پسرونه بود
يه تيشرت و شورت پسرونه خيلي ناززززز از كربلا
يه موتور از سفره رقيه
يه مرد عنكوبتي اندازه يه بند انگشت از مشهد
لباس را جلو خودم باز كردم از روزي كه بهم داده بودن ديگه سعي كردم بازش نكنم

پيرهن و باز كردم و اينقدر تو بلغم گرفتم و گريه كردم
گفتم خدايا چهل روز به اسم هاي اعظمت قسمت دادم ميگن اين ختم حاجت ها ميده و داده مطمئنم حاجت دلم و ميدي

 



نوشته شده در 90/10/28 ساعت 8:39 توسط مهم نیست |

يه مدتي هستش ياد رويان افتادم  ياد دوا و داروها و جواب سرد دكترها

ياد وقتي كه يه روزه رفتيم رويان و برگشتيم فبلا واسطون تو پست خرداد وبلاگ براتون  از رويان نوشتم ولي وقتي بر ميگشتيم

ساعت ۴ خرداد سال ۹۰:

وقتي از آسانسور رويان اومديم پائين سه تائي نميدونستيم بايد كجا بريم همسرجان رفت طرف محوطه رويان پسر خاله اومد پيش من؛ من هم نميدونستم بايد چيكار كنم كجا برم چي بگم . همسر جان يهو گفت گشنتون نيست من كه ضعف كردم پسرخاله كه چشماش از خستگي قرمز شده بود گفت آره بريم يه ناهاري بخوريم.

قدم هام سنگين بود از در رويان بيرون كه اومديم يه نگاهي به ساختمانش كردم و چشمام پر از اشك شد.

تو كوچه رويان درختان قشنگي بود و جوي آب رواني بود از كنار جوي آب آهسته آهسته راه ميرفتم نميدونم فكرم كجا بود فقط يادمه خيلي پاهام سنگين شده بود خيلي صورتم داغ شده بود تا رسيدم به ماشين

ماشين هم از صبح توي پاركينگ رويان تو آفتاب بود و داغ داغ شده بود كه با سختي تو ماشين تحمل كرديم.شوشو نميتونست رانندگي كنه و پيشنهاد رانندگي را به پسرخاله داد .

دنبال يه رستوران يا مغازه فست فود ميگشتيم. من همچنان بدنم داغ شده بود صندلي عقب ماشين دراز كشيده بوم چادر رو صورتم بود و آفتاب هم رو چادر پهن شده بود . مي فهميدم كه خيلي ترافيكه

زير چادر هرچي يهو بعضم تركيد آهسته آهسته اشك ريختم و گريه كردم و روزهاي مشهد اومد جلوي چشمم يادمه وقتي وارد مشهد شديم شوهرم پيشنهاد داد كه اين سه روزي كه اينجا هستيم نماز شبمون فراموش نشه و نشد هر روز سحر ميرفتيم حرم و نماز شب و ميخونديم و ميمونديم تا نماز صبح بشه .

يهو ديدم شوهرم داره صدا ميزنه كه بيداري ناهار گرفتيم.

با يه سختي و كوفتگي بدن بلند شدم خيلي گشنه ام بود ولي دهنم خشك شده بود يه ذره آب خوردم و بعد ناهار.يادمه زير يه سايه درخت تو خيابان پارك كرده بوديم و ناهارمون و خورديم

بعد از ناهار تو ماشين خوابيدم چشمام باز نميشد حرارت صورتم پائين نميومد فكر ميكردم از گرما و حرارت تهرانه ...

چند ساعتي گذشت ديدم واقعا تب كردم .يعني اين تب براي چي بود .چرا يهو من كه رو به راه بودم يه دفعه تب كردم

نزديكهاي شهرمون كه رسيد مثل اينكه تبم بالا رفته بوده به يه درمانگاه رفتيم يه آرام بخش بهم زد و بهتر شدم

به شهرمون كه رسيدم حدود ساعت ۹صبح بود مستفيم رفتم اداره تو اداره يكساعتي با سختي تحمل كردم و حالم بد شد كه زنگ همسرجان زدم و دوباره رفتيم درمانگاه.....

تبي بود كه اصلا عفونتي در كار نبود ولي از خبر بد رويان به اين حال رسيده بودم.خيلي روزهاي سختي بود خيلي تب بدي بود ولي به امام رضا گفتم من منتظر اين نتيجه و جواب نبودم منتظر معجزه ات بودم .

امروز هم همچنان منتظر معجزه ات هستم و خواهم بود ....

نوشته شده در 90/10/25 ساعت 10:34 توسط مهم نیست |

امروز نميدونم چرا مداحمون تو زيارت عاشورا مصيبت دو طفل مسلم خوند خيلي به دلم نشست واقعا دلم شكست و دوباره چرا ها اومدن جلوي چشمم

چرا نبايد تو اين ماههاي عزيز جواب بگيرم

چرا اين دستهاي خالي را داره بر ميگردونه

چرا به صلاحش نيست

چرا چرا چرا

مگه من تو ماه محرم و صفر متوسل نشدم به امام حسين و خانواده اش

چرا دار در رحمتش و به روم مي بنده و نگام نميكنه

امام حسين  را به رقيه اش قسم دادم به علي اصغرش قسم دادم

متوسل شدم به ابوالفضل باب الحوائج متوسل شدم به زينب و ربابش

ديگه نميدونم نميدونم واقعا مصلحتش چيه

امسال عاشورا تهران نرفتم گفتم من ميخوام تو همين مراسم هاي نخل برداري امام حسين شركت كنم و ظهر عاشورا تو شهر خودمون باشم

پارسال تهران به دلم نشست ولي امسال گفتم ديگه حاجتم و ميگيرم

مادرشوهر كه رفت كربلا وقتي تو فرودگاه اومديم خداحافظي كنيم در گوشم گفت فقط دارم ميرم حاجت شما دو تا را بگيرم

پس چرا امام حسين چرا لااقل جواب اين مادر سيده را تو سرزمينت ندادي

اين چرا ها داره ديونه ام ميكنه خودمو گناه كار ميدونم ميگم لايق نيستي كه اينها جواب بدن ميگم اينقدر غرق گناه و ماديات و زندگي زميني شدي كه اينها نمي خوان حاجتت بدن

امام حسين اگه اينطوريه ميخوام عوض بشم

ميخوام هموني بشم كه شما مي خوايد

مي خوام فاطمي بشم اصلا هم سخت نيست فقط بايد بخواي

واقعا امتحان سختيه

چند وقتيه همه اش به اين فكرم كه اگه زني باردار ميشه و خبرش مي فهمم ميگم خوشبحالش كه لياقت داشته يعني پس چقدر من كمتر زنهاي ديگه هستم كه اونها بايد مادر بشن و من ..... چقدر بي لياقتم

نوشته شده در 90/10/15 ساعت 9:0 توسط مهم نیست |

کاش می شناختمش و می شد به او کمک کنم. شاید هرگز کودکش را رها نمیکرد. حتما زن تنهاییست.

یعنی مادر شدن من به قیمت شکستن دل یک مادر است؟

فرزند من الان در شکم زنیست که من او را نمی شناسم و او هم مرا. ولی او مادر است. چه خوب و چه بد مادر است با تمام احساساتی که یک مادر در نه ماه نسبت به کودکش پیدا میکند.و اولین حرکت ها و لگد های بچه اش را حس کرده. شاید توانسته باشه سونوگرافی بکنه و صدای قلبش را هم شنیده باشه. من تمام این روزها را در رویا پردازی دوران بارداری او می گذرانم . هرچند من باردار نشدم اما قول می دهم مادر خوبی برای کودک تو باشم .قول میدم اگر روزی به کودکم حقیقت را گفتم از تو بد نگم چون تو یک مادری و عزیز. برای کودک من تو همبشه یک مادر خواهی بود و من به تو احترام میگذارم. ای کاش سعادت من در گرو رها کردن کودکت نبود. ایکاش مجبور به اینکار نبودی . من مادر نشدن را به شکسته شدن دل یک مادر ترجیح میدهم. ایکاش راهی پیدا میکردی و خودت مادر کودکت میشدی.

من به تو فکر میکنم. به تنهایی و روزهای سخت تو. روزی که سختی های زندگی تو را از ادامه راه باز دارند و تو تصمیم به رها کردن کودکت برای بدست آوردن زندگی بهتر بکنی،مطمئن باش که من از ماه ها پیش مقدمات نگهداری از کودکت را فراهم خواهم کرد من ماه هاست که به تو و او فکر میکنم. برای تو کاری از دستم بر نمی آید چون نمی شناسمت اما کودکت کودکم خواهد بود.

به تو قول می دهم همیشه متشکر تو باشم و از پاره تنت مثل برگ گل مراقبت کنم .ما پدر و مادر خوبی برای او خواهیم بود . می دانم که همیشه چشم نگرانش هستی ولی مطمئن باش و بهت قول میدهم بهترینها را به پایش بریزم

با نوشتن اين پست خيلي گريه كردم خيلييييييييييييييييييييييييييي

و حتما حتما همين پست را تو دفتر دخترم خواهم نوشت تا بداند من هم براي مادرش ارزش قائل هستم .

نوشته شده در 90/10/01 ساعت 11:42 توسط مهم نیست |

عاقبت در یک شب از شب های دور

کودک من پا به دنیا می نهد

آن زمان بر من خدای مهربان

نام شور انگیز مادر می نهد

بینمش روزی که طفلم همچو گل

در میان بسترش خوابیده است

بوی او چون عطر پاک یاس ها

در مشام جان من پیچیده است

پیکرش را می فشارم در برم

گویمش چشمان خود را باز کن

همچو عشق پاک من جاوید باش

در کنارم زندگی آغاز کن...

نوشته شده در 90/09/23 ساعت 16:12 توسط مهم نیست |

عزيز ماماني چند روز بود به بابائي گفته بودم رو اسمت بيشتر فكر كنه بيشتر به خاطر معنيش يه مقدار كنش دلم بود با اينكه اين اسم و هر دو با هم تو يه لحظه انتخاب كرديم ولي حالا يه خورده چركينه دلم


بالاخره چند روزي بود به بابائي گفته بودم يه خورده فكرش كن

ديروز بعدازظهر با هم ديگه داشتيم چائي ميخورديم كه يهو بدون مقدمه گفت خانمي گيتا چطوره منم اصلا هواسم نبود گفتم گيتا كيه ؟؟

گفت منظورم اسم گيتا

گيتا قشنگه ؟؟

واي جيغمممممممممم رفت رو آسمون گفت واي چه اسم خوشكل و قشنگ و باكلاسي

اي ول خيلي خوش سليقه اي و نميدونستم راستش بگو اين اسمها را چطوري انتخاب ميكني

گفت يهو اومد تو ذهنم تو قافيه هاي بيتا و گيتا و يكتا اين يكي و انتخاب كردم

گفتم خيلييييييي قشنگه آفرين پس بايد كم كم عادت كنيم به گيتا گفت

نچ همون حلما

اي بابا اينقدر ببر و نبر نكن يكي بگو ديگه

من از گيتا خيلي خوشم اومد معنيش هم قشنگه آفرينش -جهان - دنيا

تو دلم گفتم حالا بيخيال بذار به وقتش تصميم ميگيريم

نوشته شده در 90/09/23 ساعت 10:25 توسط مهم نیست |

الهی ...


با خاطری خسته؛ دلی به تو بسته، دست از غیر تو شسته، در انتظار رحمتت نشسته ام...


میدهی کریمی، نمیدهی حکیمی، میخواهی شاکرم، میرانی صابرم ...


الهی...


احوالم چنان است که می دانی و اعمالم چنین است که می بینی؛ نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز...


الهی...


مشت خاکی را چه شاید و از او چه بر آید و با او چه باید ...؟


دستم بگیر


یا ارحم الراحمین!


نوشته شده در 90/09/21 ساعت 13:40 توسط مهم نیست |

روز تاسوعا خيلي دلم شكسته بود
خيلي بي قراري ميكردم تو خونه
همينطوري داشت اشكم ميرخت داشتم نون ميخوردم با اشك ، اتو ميكردم با اشك نظافت ميكردم با اشك
موقع شام بود كه شوشو گفت چيه خانمي امروز يه جوري هستي
گفتم دلم گرفته
امام حسين حاجتم نميده
گفت حاجتت چيه ( انگار ميخواست از زبون خودم بفهمه )
گفتم ني ني ميخوام

گفت وفتي خدا صلاحش نيست نميشه به زور بگيري
گفت تو كه الان مامان حلما هستي فقط دعا كن خدا سالم سالم بهمون بده
گفتم نميخوام نميخوام مامان حلما باشم
منم مثل مامان هاي ديگه آدمم
بچه از خودم ميخوام
گفت چه فرقي داره؟

 نميدونستم چه جوابي بهش بدم سرمو پائين انداخته بودم و با يه لقمه نوني كه دستم بود بازي ميكردم يهو نگاش كردم ديدم نگاش به تلويزيونه و همينطوري آروم داره اشك ميريزه

بهش گفتم راضيم به رضاي خدا هرچي صلاحشه منم راضيم

دهنم ديگه بسته شد

بهش گفتم يه تار موي تو را نميدم و بچه بگيرم ميخوام بالاسرم باشي تا پيرپير بشيم

ديگه بعدش رفت تو خيال پردازي كه هم من يادم برم هم خودش

گفت فكر كنم حلما مياد با دومادمون و سه چهارتار نوهه

بعد گفت اولش با دومادمون شرط ميكنيم كه شما بايد سه الي چهار تا نوه خوشكل براي ما بياري ديگه فكر بزرگ كردنش نباشيد اونش با ما ....

همسر عزيزم خيلي دوست دارم تو مهربوني خيلي خيلي مهربوني

يه قلب اندازه گنجشك داري كه خيلي دلسوز هستي


 

نوشته شده در 90/09/16 ساعت 11:39 توسط مهم نیست |

امام علی (ع) فرمودند : پاداش صبر ، بالاترین پاداشهاست 

 

و توپاداش صبر ما  بودی حلما جان

 

عزيزم من و بابائي فعلا اسم حلما را برات انتخاب كرديم

به معني بسيار صبور -بردباران و صبوران

در خيلي جاها شنديم يكي از لقب هاي حضرت زينب هست

helma

 

لالا..لالا بهشت من

خدا با لطف آورده....

ترا در سرنوشت من

چراغ خانه روشن شد

چه رحمت ها که بر من شد

لالا...لالا چه شبهایی

که نالیدم زتنهایی

چه شکری داره این شادی

که از بند غم آزادی

لالا...لالا گل نازم

تویی غمخوارو دمسازم

لالا...لالا تو  درمونم

فدای تو بشه جونم

 

 

نوشته شده در 90/09/12 ساعت 13:2 توسط مهم نیست |


آخرين پست ها
» عاشق شدم
» براي خودم نوشتم
» سالگرد بابا
» هديه هاي ني ني ام
»
» شروع سال 91
» سال ۹۰ در يك نگاه
» دلتنگي
» خونه مادر شوهر
» اين چند روز
Design By : Pars Skin